دکتر محمد مصدق
محمّد مصدّق (۲۶ خرداد ۱۲۶۱ – ۱۴ اسفند ۱۳۴۵)[۳] مشهور به دکتر مصدق و ملقب به مصدقالسلطنه، سیاستمدار و حقوقدان ایرانی بود که از ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ بهعنوان سیاُمین نخستوزیر ایران خدمت کرد. او پیش از این نمایندهٔ چهار دوره مجلس شورای ملی بود. او نخستین ایرانی دارندهٔ مدرک دکترای رشته حقوق است[۴][۵][۶] که این مدرک را در سال ۱۲۹۳ از دانشگاه نوشاتل سوئیس دریافت نمود.[۷] مصدق در زمان انتقال سلطنت از دودمان قاجار به دودمان پهلوی، اگرچه از سلاطین قاجار ناامید بود،[۸] باور داشت رضاخان با رسیدن به پادشاهی، با بازگشت به استبداد حکومتی دیکتاتوری ایجاد خواهد کرد؛ بههمین دلیل با تاجگذاری وی مخالفت نمود و پس از آن یکی از منتقدان سرسخت او بود.[۸][۹] در زمان حکومت رضاشاه، مصدق مدتی زندانی شد و دورهای را در تبعید گذراند، و نهایتاً با میانجیگری فرزند ارشد رضا شاه یعنی محمدرضا پهلوی از زندان آزاد شد. او پادشاهی پهلوی را مخلوق سیاست بریتانیا میدانست.[۱۰][الف]
مصدق پس از سقوط رضاشاه، از تبعید به عرصهٔ سیاست باز گشت و در سال ۱۳۲۸ با چندین حزب وارد اتحاد شد و به تأسیس جبههٔ ملی ایران اقدام کرد. جبههٔ ملی و در رأس آنها مصدق، به پیشنهاد حسین فاطمی برای آغاز استعمارزدایی از ایران، ملیشدن صنعت نفت را مطرح کردند. مصدق در سال ۱۳۳۰ به نخستوزیری رسید و در نخستین قدم، قانون ملیشدن نفت ایران را اجرایی کرد. به همین دلیل طرح سقوط دولت او توسط بریتانیا (که شرکت بریتیش پترولیوم آنان تا پیش از ملیشدن نفت، صاحب عمدهٔ ذخایر نفت ایران بود) ریخته شد و در کودتای ۲۸ مرداد که با طرحریزی ایالات متحده و بریتانیا توسط ارتش شاهنشاهی ایران برای تحکیم حکمرانی پادشاهی محمدرضا پهلوی و با حمایت روحانیون انجام شد، دولت مصدق برکنار گردید.[۱۱] یکی دیگر از دلایل سقوط دولت او، مخالفتهای ابوالقاسم کاشانی با مصدق بود.[۱۲] کاشانی درحالیکه قبلاً از مصدق حمایت میکرد، به همراه جمعی از روحانیون به مخالفت با مصدق برخاست. پس از آن مصدق در دادگاه نظامی محاکمه شد و علیرغم دفاعیهٔ مستندی که از خود ارائه داد، به سه سال حبس انفرادی محکوم شد.[۱۳] پس از تحمل سه سال زندان، مصدق به دستور محمدرضاشاه به قلعهٔ احمدآباد تبعید شد و تا پایان عمر خود، در آنجا تحت نظارت قرار داشت و به دلیل محدودیتهای بسیار تا به آن اندازه عرصه به او تنگ شده بود که گفتهٔ خودش، «هر روز آرزوی مرگ میکرد»[۱۴][۱۵] مصدق در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ بر اثر سرطان در ۸۴ سالگی در بیمارستان نجمیه تهران زیر نظر مأموران ساواک درگذشت و به دلیل مخالفت شاه با وصیت او مبنی بر به خاک سپرده شدن در کنار کشتهشدگان قیام ۳۰ تیر در قبرستان ابن بابویه، در ملک شخصیاش واقع در قلعهٔ احمدآباد دفن شد.[۱۶][۱۷]
مصدق از طرفداران انقلاب مشروطه ایران بود و معتقد بود که مقام سلطنت مقام عالی تشریفاتی است.[۱۸] او در دوران نخستوزیری کوشید تا قدرت شاه را محدود به چارچوب مشخصشدهٔ آن در قانون اساسی مشروطه کند و نهادهای مدنی را تقویت کرد.[۱۹] در زمان نخستوزیری او، خانوادهٔ سلطنتی (به خصوص اشرف پهلوی) از مخالفان سرسخت مصدق بودند. پس از کودتای ۲۸ مرداد، مصدق همچنان منتقد دخالت شاه در امر حکومت بود. اگرچه محمدرضاشاه کودتای ۲۸ مرداد را «قیام مردم» و «رستاخیز ملی ایران» مینامید،[۲۰][۲۱] اما ۶۰ سال پس از کودتا، سیا با انتشار اسنادی، به دخالت مستقیمِ خود در ایران معترف شد.[۲۲][۲۳][۲۴] برخی محققان معتقدند در جستجوی ریشهٔ اصلی انقلاب ۱۳۵۷ ایران، میتوان به کودتای ۲۸ مرداد در سال ۱۳۳۲ بازگشت.[۲۵][۲۶][۲۷]
مصدق یکی از پیشگامان نهضت ضداستعماری معاصر بود. از او نه تنها در ایران، بلکه در کشورهای جهان سوم هم به عنوان کسی که شجاعانه و با سرسختی تحسینبرانگیزی مقابل استعمار بریتانیا ایستاد، نام میبرند.[۲۸] او چهرهٔ آزادیخواه پرشور و استعمارستیزی بود که با سیاست موازنه منفی الهام بخش رهبران جنبش عدم تعهد بود[۲۹] و بر کشورهای خاورمیانه همچون مصر تأثیر گذاشت. مصدق نخستین دولتمرد خاورمیانه بود که با اجرایی کردن اندیشهٔ ملیسازی صنعت نفت پرچم مبارزه اقتصادی با قدرتهای استعماری را برافراشت. از این رو در کشورهای خاورمیانه از او بهعنوان «زعیم الشرق» یاد میشد و جمال عبدالناصر خیابانی را در قاهره به نام مصدق نام نهاد که اکنون نیز به این نام خوانده میشود.[۳][۳][۳۰][۳۱][۳۲][۳۳] او در سال ۱۹۵۱ بهعنوان مرد سال مجلهٔ تایم انتخاب شد.[۳۴] با آنکه ایران قبل از حکومت مصدق، کشور اسرائیل را به رسمیت شناخته بود ولی در دوران نخستوزیری او رابطه ایران و اسرائیل قطع شد، با این حال رابطه دو کشور بعد از سرنگونی دولت مصدق مجدداً احیاء شد.[۳۵]
تولد و اوایل زندگی
مصدق در کودکی
محمد مصدق در ۲۶ خرداد ۱۲۶۱ در محلهٔ سنگلج تهران به دنیا آمد. در این مورد باید توجه کرد که مطابق با شناسنامه زادروز او ۲۹ اردیبهشت سال ۱۲۵۸ شمسی است. اما بر اساس نوشته مصدق در کتاب خاطرات و تألمات مصدق، ۲۶ خرداد ۱۲۶۱ زادروز او میباشد.[۳۶][۳۷] پدرش میرزا هدایتالله، وزیر دفتر ناصرالدینشاه، از نوادگان میرزا محسن آشتیانی[۳۸] و از رجال متجدد روزگار و اطرافیان میرزا تقی خان امیرکبیر بود.[۳۹] مادر محمد مصدق ملک تاج خانم نجمالسلطنه دختر شاهزاده فیروز میرزا نصرتالدوله و نوهٔ عباس میرزا ولیعهد بود که موقوفه بیمارستان نجمیهٔ تهران را بنا نهاد.[۴۰]
ازدواج و خانواده
در سال ۱۲۸۰، مصدق ۱۹ ساله با زهرا دختر میرزا زینالعابدین تهرانی، سومین امام جمعه تهران، ازدواج کرد. زهرا ابتدا ملقب به شمسالسلطنه بود. پس از مرگ مادرش که دختر ناصرالدین شاه بود و لقب ضیاءالسلطنه داشت، این لقب به زهرا داده شد. ازدواج این دو ۶۴ سال تا پایان زندگانیشان ادامه یافت. ضیاءالسلطنه در سال ۱۳۴۲ بر اثر ابتلا به ذات الریه در بیمارستان نجمیه تهران درگذشت.[۴۱]
این زوج صاحب سه فرزند دختر و چهار فرزند پسر شدند که دو تن از فرزندان به نامهای محمود و یحیی در کودکی درگذشتند[۴۲][۴۳] و دو فرزند پسر به نامهای احمد و غلامحسین و سه دختر به نامهای منصوره و ضیاء اشرف و خدیجه باقی ماندند.[۴۴]
رسیدن به شغل مستوفی
در۱۶ اسفند ۱۲۶۴، پدربزرگ مادری مصدق، شاهزاده فیروز میرزا نصرتالدوله درگذشت. چنانکه در آن دوره مرسوم بود، هرگاه یکی از حقوقبگیران دولت در میگذشت، یک سوم حقوق او به بازماندگان میرسید و به همین سبب یک سوم حقوق ۱۲۰ تومانی وی به فرزندانش از جمله عبدالحسین میرزا سالار لشکر (بعداً معروف به فرمانفرما)، خانم سرورالسلطنه (بعدها ملقب به حضرت علیا) و خانم نجمالسلطنه تعلق گرفت.[۴۵] در سال ۱۲۷۰، پدر مصدق از ناصرالدین شاه درخواست کرد که میرزا محمد (مصدق) ۹ ساله در ردیف مستوفیان زبردست قرار گیرد و در فهرست حقوقبگیران درآید و ناصرالدینشاه پذیرفت.[۴۶] در شهریور ۱۲۷۱، پدر میرزا محمد درگذشت. پس از درگذشت پدر به رسم زمامداری آن زمان، محمد به تصدی استیفای خراسان رسید که وظائف رسیدگی به کلیه حسابهای ایالات یا ولایات مربوط و دستورالعملهای امور مالی را برعهده داشت. او ابتدا از سررشتهداران راهنمایی گرفت ولی خیلی زود بر امور مسلط شد و در ردیف مستوفیان کارآمد قرار گرفت.[۴۷]
به نوشته مصدق:
«هیچ حقوقی یا اضافهحقوقی داده نمیشد مگر اینکه پیشتر محل آن تعیین شدهباشد و محل حقوق جدید به این روش معمولاً یک سوم متوفیات بود. بهاین طریق که هر کسی از دنیا میرفت اگر وارثی داشت یک سوم از حقوق او و الا تمام آن در اختیار دولت قرار میگرفت که به هر کس میخواست میداد…»[۴۸]
پسر بزرگ میرزا هدایتالله از خواهر میرزا یوسف آشتیانی، میرزا محمد حسین نام داشت که سالها به علت بیماری میرزا هدایتالله وزارت دفتر استیفا را عهدهدار بود و با فوت پدر رسماً به این سمت منصوب شد. میرزا علی و میرزا محمد، پسران دیگر میرزا هدایتالله به ترتیب موثقالسلطنه و مصدقالسلطنه لقب گرفتند.[۳] در همین زمان یک سوم حقوق دوران خدمت میرزا هدایتالله وزیر دفتر بین بازماندگانش تقسیم شد و قسمتی هم به مصدقالسلطنه رسید.[۴۹]
از ۱۶ دی ۱۲۷۳ تا ۸ اردیبهشت ۱۲۷۴، ولیعهد مظفرالدین میرزا (مظفرالدینشاه آینده) که بهرسم معمول دورهٔ قاجار، فرمانروای آذربایجان بود و در تبریز زندگی میکرد به همراه اطرافیان به تهران سفر کرد و این ۱۱۲ روز را در منزل داماد خود عبدالحسین میرزا فرمانفرما (دایی مصدق) به سر برد. نجمالسلطنه با فضلالله خان وکیلالملک منشی باشی ولیعهد ازدواج کرد و در بهار ۱۲۷۳ خورشیدی به همراه شوهر خود و مصدق از تهران به تبریز جابهجا شد. مصدق بیش از یک سال در تبریز زندگی کرد و آشنایی او به ترکی آذری در این دوران بود.
در سال ۱۲۷۵ مظفرالدین میرزا پس از به قتل رسیدن پدرش ناصرالدینشاه، تاجگذاری کرد. پس از این ماجرا تمامی افرادی که در دربار ولیعهد در تبریز بودند به تهران نقل مکان کردند. عبدالحسین میرزا فرمانفرما علیه علی اصغر خان اتابک، اتابک اعظم نخستوزیر، توطئه کرد و چهار ماه پس از به تخت نشستن مظفرالدینشاه با دسیسه اتابک را کنار زدند و پس از آن، کشور بدون صدر اعظم و با زعامت چهار وزیر به شمول وزیر داخله مخبرالدوله؛ وزیر جنگ فرمانفرما؛ وزیر خارجه مشیرالدوله؛ و وزیر مالیه نظامالملک اداره شد و میرزا فضلالله خان وکیلالملک، منشی مخصوص شاه، فرمان استیفای خراسان را به نام میرزا محمد خان مصدقالسلطنه صادر کرد.[۳][۵۰][۵۱]
رها کردن شغل مستوفی
در ایران عهد قاجار، انقلاب مشروطه موجب تغییر کلیه ارکان حکومتی و ایجاد نهادهای نوین به جای دوایر سنتی از جمله دیوان استیفا شد. مصدق نیز از مستوفیگری استعفا داد.
مصدق به دو علت برای استعفای خود اشاره کرده است: یکی اینکه علیرغم احساس رضایت در سالهای نخستین این مسؤولیت، به کسب دانستهها بیش از آنچه در مکتبخانههای فراگیر درس داده میشد، گرایش داشت و در این میان ماجرای گله مندی یکی از ارباب رجوع که به گفته مصدق “حقوقی در حقش برقرار شده و از تأدیهٔ رسوم معمول خودداری میکرد… ” بهانهای به دست امینالسلطان اتابک اعظم صدراعظم دوران ناصری و مظفری داد تا ناراحتی درونی خود را نسبت به مصدق که میاندیشید با مخالفان صدراعظم ارتباط دارد، آشکار ساخته، تصمیم به برکناری او بگیرد، کاری که در عمل رخ نداد. این جریان منجر به این شد که مصدق در خانه گوشه نشینی کند و روانهٔ مدرسهٔ تازه تأسیس شدهٔ علوم سیاسی آن دوره گردید؛ ولی به علت ممنوعیت تحصیل مستخدمان دولت، در خانه به مطالعهٔ خصوصی پرداخت و از اساتیدی مانند محمدعلی کاشانی، میرزا عبدالرزاق خان یغابری، میرزا غلامحسینخان رهنما و میرزا جوادخان قریب (دیپلم مدرسهٔ سیاسی و ناظم مدرسهٔ آلمانی) بهره برد.
دلیل دیگری که مصدق برای رها کردن کارش برمیشمرد این است:
یکی این بودکه از مسؤولیت کاری که داشتم خود را رها کنم تا بهتر بتوانم تحصیل کنم و دیگر اینکه چون تبلیغات علیه مستوفیان روز به روز بیشتر میشد. من خود را از جرگهٔ آنان خارج نمایم و علت فراوانی تبلیغات این بود که بعد از مشروطه این اندیشه در جامعه قوت گرفت که تجدید رژیم مستلزم تشکیلات نو است؛ کارمندان پیشین باید از کار خارج شوند و جای خود را به چهرههای جدید بسپارند[۵۲]
پس از انقلاب مشروطه
تلاش برای نمایندگی در مجلس دورهٔ اول
پس از صدور فرمان مشروطیت، مصدق از سوی طبقه اعیان اصفهان برای نمایندگی آنها به مجلس راه یافت[۵۳][۵۴] همسرش بهدلیل داشتن دو ملک در اصفهان، باعث آشنایی مصدق با رجال و اعیان این شهر شده بود. همچنین مصدق با حاکم اصفهان ارتباط داشته بود. بهعلت نداشتن سن قانونی ۳۰ سال، اعتبارنامه او رد شد.
مصدق در کتاب خاطراتش در این مورد چنین میگوید:
روزهای اول مشروطه که هنوز مشروطیت ایران نضج نگرفته بود و مقام نمایندگی حقوق نداشت و کمتر کسی داوطلب وکالت بود، برای من نیز سهل بود که مثل بعضی از همقطارانم به نمایندگی یکی از طبقات وارد مجلس بشوم و آن چیز که مانع از هر اقدام گردید نداشتن سن سی سال بود؛ ولی بعد که اعتبارنامه بعضی از نمایندگان کمتر از سی سال به تصویب رسید من نیز به فکر وکالت افتادم و چون در طهران محلی برای انتخابم نبود به جهات زیر داوطلب نمایندگی از شهر اصفهان شدم … ولی غافل از آنکه در آن دوره نیز مثل ادوار بعد اعتبارنامههایی که قبل از رسمی شدن مجلس مطرح شد، بدون اعتراض گذشت و اعتبارنامه من که بعد میخواست مطرح شود در شعبهٔ مأمور به رسیدگی مورد اعتراض قرار گرفت و میرزا جواد خان مؤتمنالممالک نماینده کرمان و عضو شعبه که تاریخ درگذشت مرتضیقلی خان وکیلالملک والی کرمان و شوهر اول مادرم را میدانست چنین استدلال نمود که اگر مادرم بلافاصله پس از ۴ ماه و ۱۰ روز عدّهٔ قانونی با پدر ازدواج کرده بود و من هم نه ماه بعد از آن متولد شده بودم باز سی سال نداشتم. چون این حرف جواب نداشت صرف نظر کردم.