ویژهیادداشت

امیرِ سالُن؛ یادداشت امیرسالار داودی از مشاوره حقوقی به اتباع خارجه در زندان اوین

چون باران باش و بر همه زمین ها ببار و نپرس که زمین ها متعلق به چه کسانی است...

وکلاپرس- وکیل امیرسالار داودی مدیر کانال تلگرامی “بدون روتوش” در یادداشتی که اخیرا با عنوان “امیرِ سالُن” منتشر کرده است، شرحی از همدلی و حمایت حقوقی و انسانی ارائه کرده است که خواندنش بسیار دلنواز است.

وکیل امیرسالار داودی که پس از چندین ماه زندان مدتی است آزاد شده است، با انتشار جسته و گریخته یادداشت هایی در کانال تلگرامی بدون روتوش و حساب اینستاگرام شخصی اش، دنبال کنندگان قدیمی خود را باز می یابد.

بیشتر بخوانید:

یادداشت “امیر سالن” ورای جنبه روایی دلچسب، بیانگر زوایای انسانی و اخلاقی حرفه وکالت دادگستری است که حتی در شرایط سخت زندان هم مانع از یاری رسانی به انسان هایی با زبان و ملیت های دیگر نمی شود.

در ادامه متن کامل یادداشت این وکیل دادگستری را خواهید خواند:

« امیرِ سالُن »

 

سالن هشت بند هشت زندان اوین در کنار محکومین سیاسی، اتباع نزدیک سی و پنج تا چهل کشور جهان هم به اتهامات بعضاً ورود غیر مجاز به کشور، حمل و نگهداری مواد مخدر، برخی هم محکومین امنیتی خارجی حضور داشتند.
از پنج قاره جهان بودند. از آفریقا تا شرق دور و خاورمیانه و اروپا و آمریکای جنوبی و قفقاز و …
همین باعث می شد مکالمه انگلیسی دست کم پیشرفت خوبی داشته باشد.

یکی از کارهای من هم در زندان عمدتاً کمک به زندانیان در مسائل حقوقی شان بود. از یک درخواست مرخصی ساده تا مسائل جدی تر مثل اعاده دادرسی و یا دفاع در پرونده مفتوح. چرا که علی رغم مقررات تفکیک زندان و خاصه مقررات ناظر بر تفکیک متهمین از محکومین، لیکن این قاعده در مورد موارد خاص و اتباع خارجی اعمال نمی شد.

دو سال و هفت ماه حضور در بند عمومی

من بی آنکه تبعیضی قائل بشوم، همچنان که در دوران پیش از زندان هم رویه معمولم بود، رایگان مشاوره می دادم و حتی تا حد تنظیم لایحه دفاعیه و درخواست های مربوط به اجرای حکم و نوشتن اعاده دادرسی عنداَللُّزوم و امثالهم، ما به ازائی از خلق الله دریافت نمی کردم و تا آخرین ساعات حضورم در اوین و ماقبل تبعیدم به زندان رجایی شهر، حدوداً سیصد نفری را طی دو سال و هفت ماه حضورم در بند عمومی (صد و نود روز بازداشت موقت در بند حفاظت قوه قضاییه، بند اختصاصی، سوای آن چهارماه انفرادی، تقریباً دو ماه و نیم پایانی که به سلول به اصطلاح جمعی آمدم نیز به کسانی که برای پنج روز یا ده روز به سلولم می آمدند) در حد بضاعتم کمک می کردم و البته برای من فقیر و غنی، پیر و جوان، زندانی سیاسی یا غیر سیاسی (به اصطلاح زندانیان مالی) فرقی نمی کردند.

درخواست زندانیان سرشناسی همچون مهدی هاشمی به مشورت‌دهی به زندانیان

خیلی از افراد را خود مسئولین زندان توصیه می کردند و یا زندانیان سرشناسی مانند آقای مهدی هاشمی فرزند مرحوم آیت الله هاشمی و یا برادران روزچنگ صاحبان کارخانه تولید نوشیدنی ایستک و مانندشان که به هر حال با ایشان هم بند بودیم از من می خواستند که مثلا به فلانی دستی برسان و کمک کن.

من هم تکلیف و وظیفه خودم می دانستم که هر کاری می توانم در حد قد و اندازه ام برای مراجعه کنندگان معمول دارم.

در مواردی هم علی رغم تلاشم البته کاری پیش نمی رفت و اما عرض شد که بالغ بر سیصد نفری را توانستم به اَیِّ نَحوَ کانَ و به لطف خدا موجبات رهایی شان را فراهم کنم و یا دست کم گره ای از کارشان باز نمایم.

کشف هروئین از پنج تبعه هند که ملوان کشتی باری بودند

سه یا شایدم چهار ماه پایانی حضورم در اوین پنج تبعه هند که ملوان(جاشو) کشتی باری بودند و آن قدر بچه های سلامتی بودند که حتی سیگار هم نمی کشیدند و با این حال از داخل کشتی باری که مبداء آن بوشهر و مقصدش قبرس بود، از جاساز کشتی حین بازرسی در تُناژ بالا هروئین کشف شد و هر پنج نفر بازداشت و ابتدا بازپرس دادسرای کنارک برای آنها قرار بازداشت صادر و سپس آنها را به تهران حواله داده بود و منتها در ادامه از خود رد صلاحیت به صلاحیت دادسرای اختصاصی امور بین الملل (اگر اشتباه نکنم) یا شاید هم دادسرای ناحیه بیست و چهار کرده بود و بازپرس شعبه هشت دادسرای مرجوع الیه هم از خود رد صلاحیت کرده بود و نهایتا کار به حل اختلاف در صلاحیت کشید و همین باعث تطویل تعیین تکلیف این پنج پسر بسیار خوب و مودب و کاری( در خدمات بند مشغول بودند) شده بود.

فرار کاپیتان و مالک کشتی

خب طبعاً ابتدای حضورشان در زندان، نمی دانستیم واقعا مشارکت در حمل و نگهداری مواد مخدر کرده بودند یا خیر؟
اما به مرور کردار و سکنات افراد گویای واقعیت شخصیت شان خواهد شد و دست کم برای من محرز شد که این پنج پسر افتاده و مودب و درستکار واقعا در قاچاق این محموله سنگین مداخله نداشته اند و بعداً طی توضیحات فرد فرد آنها معلوم شد کاپیتان ایرانی و مالک ایرانی کشتی ما قبل مداخله ناوگان دریایی ارتش جمهوری اسلامی فرار را بر قرار ترجیح داده بودند و طبیعی بود که انگشت اتهام به سمت این بچه های غریب نشانه برود.

لنگه کفشی در بیابان

بماند که رییس زندان و معاون داخلی زندان و رئیس حفاظت و رئیس بند هشت هم از من رسماً خواستند که به آنها کمک کنم. خب، من در آن مقطع زمانی یگانه وکیل دادگستری در بند بودم و نوعاً در حکم لنگه کفشی در بیابان که لاجَرَم غنیمت است.

برای آنها بالغ بر پانزده -شانزده بار لوایح دفاعیه نوشتم و برای مقام تعقیب که مابعد رفع اختلاف، مشخصاً بازپرس تهرانی بود، ارسال کردم.

هر لایحه را باید پنج بار استنساخ می‌شد

از آنجا که پنج نفر بودند و اتهام مشارکت در حمل مواد داشتند و البته که با خطر اعدام رو به رو بودند، حساسیتم بیش تر شد و از طرفی هر لایحه را باید پنج بار استنساخ می کردم که البته بچه های سیاسی گل بند هشت هم داوطلبانه و بدون چشم داشت به من مساعدت کرده و نسخه اول را که می نوشتم، چهار نسخه دیگر را زحمت می کشیدند و رو نویسی می کردند.

اسمم را نمی توانستند تلفظ کنند!

از خاطرات جالب اینکه این بچه ها آن قدر محبت داشتند و قدر شناس بودند، بی آنکه مطالبه ای از سوی من باشد، مثل پروانه دور من می چرخیدند و واقعا اجازه نمی دادند که من دست به سیاه و سپید بزنم.

در زبان خودشان به من صاحب می گفتند و حتی در مواردی که مثلا رییس بند یا افسر نگهبان از آنها کاری می خواستند (به واسطه حضورشان در جهاد – همان خدمات زندان) چنانچه احیاناً من هم هم زمان کاری به آنها محوّل می کردم، خواسته من را از سر محبت و از زاویه احتمالاً به زعم خودشان جبران کاری که برای شان در تنظیم دفاعیه ها می کردم و لابد کار نه چندان مهم من به چشم شان آمده بود، بر دستور مقامات محترم زندان مقدم می داشتند.

جالب اینکه آنها اسم من را نمی توانستند تلفظ کنند و به من امیر سالُن اطلاق می کردند. هندی ها در زبان شان نام امیر دارند و سالن هم که همان سالن انگلیسی است.

تصورشان این بود که من امیرِ سالُن هستم

آنها تصورشان این بود که من امیرِ سالُن هستم و چون غریب و نا آشنا به قواعد عرفی زندان بودند، گمان می بردند که لابد من یک مقامی عرفی مهم در زندان هستم ( مانند وکیل بند که از زندانی ها انتخاب می شد و حوزه نفوذ خوبی هم در زندان داشت) این بچه ها فکر می کردند که من حتی از وکیل بند سالن و یا سر وکیل بند هر چهارسالن بند هشت هم مقام عرفی بالاتری دارم و در واقع “حضرت امیر سالن” هستم.

البته من جهت اینکه یک وقت برای مقامات رسمی زندان سوء برداشتی نشود، علی الدوام به آنها توضیح هم می دادم، مع الوصف آنها باز بر همان سیاق مالوف خود، خطابم می کردند و اصلاحش نمی ساختند و تا جایی که بالاخره این نحوه خطاب و رفتار توام با مهربانی و انسانیت شان در مواردی برای مقامات رسمی و کادری زندان اوین ایجاد سوء تفاهم می کرد. هر چند مقامات زندان لطف داشتند و با توضیح من ملتفت شدند و اما خب به هر حال ظرفیت ایجاد سوء تعبیر وجود داشت.

باری، تقریباً کار دفاع موثر از آنها تمام شده بود که من از زندان اوین در مورخه بیست و سه فروردین هزار و چهارصد روانه زندان رجایی شهر شدم.

دفاع من توام با دست خالی بود و صرفاً بر مبنای اظهارتشان

اساس دفاع من از آنها واقعاً توام با دست خالی بود و صرفاً بر مبنای اظهارتشان که من دلیلی بر خلاف بودن این اظهارات نداشتم (بدیهی بود که من هم زندانی بودم و دسترسی به پرونده آنها نداشتم) و از این رو مغز استدلال من در دفاع از آنها این بود که قطعا این بچه ها با توجه به ملوان بودنشان و ضعیف بودن آنها در مقولۀ مالی، منطقاً نمی توانستند صاحب محموله ای با چنین حجمی باشند و از طرفی اَماره ای قوی بر هیچ کاره بودنشان وجود داشت و این اماره نبود جز متواری شدن مالک کشتی و کاپیتان و دستیار کاپیتان چند ساعت قبل از مداخله ناوگان نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی در حوالی خلیج عدن و البته جزئیات دیگری هم از اظهارتشان استخراج کردم که در این مقال نمی گنجد.

انگلیسی را با لهجه هندی حرف می زدند

با توجه به اینکه انگلیسی را با لهجه هندی حرف می زدند، مصیبتی داشتم برای فهم ماوقع و شایان ذکر است که در هندوستان آنها که کالج می روند، زبان انگلیسی را آموزش می بینند و این نکته هم کمک می کرد تا بتوانم بازپرس محترم را طی مکاتباتم از جانب آنها متقاعد کنم که این بچه ها تحصیل کرده اند و برای کار و با مدارک قانونی به استخدام کشتی باری درآمده بودند و از طرفی کدام عاقلی (مشخصا کدام کاپیتان یا مالک کشتی با حداقل هوش و رعایت احتیاط به لو دادن جاساز حمل و نگهداری مواد مخدر متعلقه اش به جاشوهای کشتی اش مبادرت می کند؟

طبعاً بِنای عُقلاء را هم باید در نظر گرفت.) آن هم جاشوهایی که تازه چند روز بود قرارداد کاری منعقد کرده بودند و آن قدر ساده و کم سن بودند که یحتمل با اولین سیلی در بازجویی یا در شرایط بازرسی کشتی، جاساز را هوا می کردند. بنابراین منطقاً و قدر متیقن آنها حتی از وجود جاساز هم باید بی خبر بوده باشند.

هندی ها بالاخره آزاد شدند…

النهایه، ما بعد دوماه یعنی دقیقا روز بیست و سه خرداد ماه سال جاری وقتی من از زندان رجایی شهر متعاقب پذیرش اعاده دادرسی ام و ارجاع به شعبه هم عرض و وثیقه شدنم، آزاد شدم، دقیقا حین آزادی و زمانی که با مستقبلین خوش و بش می کردم و حواسم به آیرین و طناز بانو بود، بچه های اوین و از جمله استادمان و پیر دِیرمان یعنی عمو (مهندس) کیوان صمیمی شریف و دوست داشتنی و عزیزمان از زندان با گوشی همراه بانو تماس گرفتند و طناز بانو هم در آن هاگیر واگیر به من نهیب زد که امیر سالار از اوین تماس گرفتن و فکر می کنم بچه های اوین می خواهند شادباش بگویند. تلفن را جواب دادم و متوجه شدم که آری، عمو کیوان و آقا رضا خندان عزیز و شریف و مُتخَلِّق ( همان استاد مرتضی مهابادی دبیر کانون نویسندگان ) و بکتاش خان آبتین دوست داشتنی و خوش قلب لطف کرده و تماس گرفته اند تا به برادر کوچک شان شادباش بگویند و خلاصه بعد از ابراز لطف عمو و مابقی رفقاء، عمو کیوان به من فرمودند که عموجان یک خبر خوش…

عرض کردم عمو جان به گوش جان در خدمتم و عمو فرمودند که امیر جان هندی ها بالاخره آزاد شدند و آزادی شان همین امروز مصادف آزادی خودت بود و در بند وِلوِله ای هست و بچه ها می گویند ای کاش امیر اینجا بود و نتیجه فعالیت برای این هم بندی های هندی را می دید.

بیش از خوشحالی برای خودم برای آنها خوشحال شدم

اشک زد توی چشمانم و آزاد شدنم و آغوش آیرین و مادرم و پدرم را فراموش کردم . من قطعاً کار خاصی برای آنها نکرده بودم و هر چه بود دل پاک خود این بچه ها بود و لطف خدا…

اما حقیقتاً بیش از خوشحالی برای خودم برای آنها خوشحال شدم. عمو هم صدایش از هیجان پشت خط می لرزید.

بدون اینکه بخواهم تواضع کنم، صادقانه من فقط برای آنها چند باری دفاعیه نوشتم و سعی کردم در حد بضاعت علمی و تجربی ام بازپرس را قانع کنم. البته مددکاری زحمت کش اوین یعنی آقای جهانبخش هم که برای خود نازنین مردی بود و هست و از سر لطف به من اعتماد داشت در کارهای حقوقی بدون استثناء با من مشورت می کرد هم قابل فراموشی نیست و بماند که بازپرس شریف شعبه هشت دادسرای مربوطه هم سلیم النفس و منطقی و آگاه بود و تصمیمی درست و داهیانه اتخاذ کرد.

حالا وقتی دم صبح بدون اینکه توقعی داشته باشی و اصلا فکرش را هم نکنی، ناگهان در واتس آپ یکی از این همان هم بندی های اهل کشور هندوستان به نام آناندا برایت پیام تشکر ارسال می کند و من نمی دانم اصلا شماره تلفن من را از کجا یافته است، بی خواب می شوی و قند در دلت آب می گردد و دوست داری این شادی را با همه تقسیم کنی.

ما همه انسانیم

والله ما همه انسانیم و رنگ، نژاد، جنسیت، ملیت، قومیت، خاستگاه اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سطح علمی و چند و چون شغلی و زبان و عقیده و دین و مذهب و خلاصه همه و همه از این دست عوارضی قراردادی بیش نیستند و آنچه ذاتی و اصیل است و بدون تردید قابل اتکاء خواهد بود همانا فقط و فقط انسانیت است و بس.

یک ایتالیایی به نام روبرتو با اتهام ورود غیر مجاز

آری، وقتی در بند هشت یک ایتالیایی به نام روبرتو به اتهام ورود غیر مجاز (در واقع او از دبی به دلیل بدهی بانکی فرار کرده و به ایران و از طریق جنوب کشور، ورود غیر مجاز کرده بود) در آستانه محاکمه در دادگاه کارکنان دولت بود و سفارتش برایش وکیلی گرفته و وکیل که فرد آشنایی هم هست از او هشت هزار یورو مطالبه نمود، با معرفی یک هم بندی اردنی به نام محمد الملکاوی (خود آقای ملکاوی یک وکیل اردنی در زمینه مالکیت معنوی بود و به واسطه اینکه همسر ایرانی داشت، تکلم او به زبانهای فارسی و انگلیسی بسیار کامل و بی نقص می نمایاند.) آمد نزد من و گفت که سفارت پول وکیل را نمی دهد و من هم این مقدار را ندارم و در عین حال از زندانی ها شنیدم که شما وکیل هستید و آیا امکان دارد به من کمک کنید؟

من به او گفتم شب قبل اعزامت به دادگاه بیا و من برای تو لایحه دفاعیه ای خواهم نوشت و لذا با سفارتت تماس بگیر و تکفل دفاع آن همکار غیر منصف را لغو کن.

نامه ای برای قاضی، غیر از لایحه!

بلی، در این فقره هم شب قبل از اعزام روبرتو به دادگاه، لایحه ای نوشتم و مضافاً نامه ای هم به پیوست برای قاضی شعبه دادگاه از زبان خودم نگاشتم و ضمن گفتن گفتنی ها درباره وضعیت روبرتو، خودم را نیز معرفی کردم.

فردا بعد از ظهر وقتی دوست و همبند ایتالیایی از اعزام دادگاه برگشت، من را علی رغم برقرای شرایط کرونایی ناگاه در آغوش گرفت و هیجان زده گفت که آقای داودی من به سیصد هزار تومان جزای نقدی به همراه استرداد به وطنم محکوم شدم و قاضی نامه تان را خواند و گفت به شما سلام برسانم. (قاضی ظاهراً حضور ذهن داشت از وجود من در زندان و محبت کرده و در واقع پرچم ایرانی جماعت را بالا برده بود) از خوشحالی با وجود اینکه کار خاصی نکرده بودم، منقلب شدم.

چند باکس سیگار وینستون؛ به عنوان حق التحریر لایحه

روبرتو حسب روحیه اروپایی رفته بود چند باکس سیگار وینستون خریده بود تا به عنوان حق التحریر لایحه به من اعطا کند.

واحد پول رایج زندان با توجه به ممنوعیت نگه داری پول نقد در زندان، عملاً سیگار است.

بعداً فهمیدم که مُلکاوی اردنی به او توصیه کرده بود تا بابت تشکر، معادل ریالی مختصری را در قالب سیگار به من هدیه کند. سیگارها را با احترام برگرداندم.

پرسید پس من چه کار کنم در ازای محبت شما؟ گفتم که به کشورت وقتی برگشتی، برای هم وطنانت بگو که ایرانی ها مهمان نواز و غریب نواز هستند.

لبخندی زد و گفت : فراموش نمی کنم.

خجالت می کشم در مورد محبوس بودنم و مدت زمانش و مصائبش لافی بزنم

آری رفقاء… زندان قطعاً سختی دارد و اما در قلب سختی که من البته در قیاس با اکثر بچه های خوب و نجیب در بند، حبس خاصی تحمل نکرده ام و خجالت می کشم در مورد محبوس بودنم و مدت زمانش و مصائبش لافی بزنم.

قطعاً لحظات ناب و شیرین و مملو از انسانیت خالص رخ می دهد که در صورت رخداد، بدون تردید تحمل سختی زندان و محدودیت را آسان می گرداند و این آسانی ناشی از آن لحظات شیرین، جز لطف و مرحمت خدا نیست.

من حتی در زندان هم بی کار ننشستم

اشتباه برداشت نکنید… والله قصدم جلوه ستانی نبود و من تاکید می کنم که صادقانه و بدون قصد تواضع باور دارم که کار در خوری نکردم تا بخواهم به خود مثلاً غرّه بشوم و از آنچه رخ داده و من سهم ناچیزی در رخدادش داشته ام به خود ببالم.

منتها اولا خواستم این حس خوب را با مخاطبین محترم تقسیم کنم ( اگر درست حدس زده باشم که بازگو کردنش جذابیتی دارد) و ثانیا این دو ماجرا را تعریف کردم تا بگویم که من حتی در زندان هم بی کار ننشستم و آن کاری که در حد قد و قواره ام بود و از دستم برآمدنی، دریغ نکردم…

هر چند معتقدم وقتی کمکی در حق دیگران می کنید، این لطفی است که خدا در مسیرتان قرار می دهد و چه خوب از آن بهره ببرید و برای آن کسانی هم که نگاه الهیاتی ندارند و ماتریالیستی ( ماده باوری) به مستحدثات جهان می نگرند هم عرض می کنم که اگر طبیعت چنین لطفی در حقتان می کند که انسانیت خود را جلاء دهید، درنگ نکرده و دست به کار بشوید.

بیایید همگی این روحیه بشر دوستی را در خود تقویت کنیم

در هر حال با هر مرام و مسلکی که داریم بیایید همگی این روحیه بشر دوستی را در خود تقویت کنیم.

قرار نیست شق القمر کنیم. فقط کافیست آنچه در آن تبحر داریم را در میان بگذاریم.

من معتقدم این پیام تشکر دوست هندی قابل تقویم به هیچ مقدار پول و مالی نیست. م

ن آخرین حدسی که می زدم هم شاید این نبود که این بچه ها بخواهند از من تشکر و قدر دانی کنند.

اما وقتی علی رغم اینکه به مُخیّله ات نیز خطور و خلود کردنی نیست و ناگاه غافلگیر می شوی، قطعا حس غیر قابل توصیفی در بطن و متن وجودتان غلیان می کند که شک ندارم اگر تجربه اش کنید، اسیر و ابیرش خواهید شد و لَخچِه عشق در وجودتان زبانه می کشد.

به قول بزرگی که نمی دانم کیست و فقط شنیده ام، چون باران باش و بر همه زمین ها ببار و نپرس که زمین ها متعلق به چه کسانی است.

خرید آنلاین کتاب حقوقی و وکالت و قوانین و کتب کاربردی حقوق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا